تبليغاتX
--------- تنها ترین تنها

تنها ترین تنها



حسّ سپید

دیدنت برام یه خوابه یا یه اتفاق ساده

مث حس کردن گریه با یه یغض بی اراده

 

تو خود یه اتفاقی توی لحظه های دیدار

لحظه ای که عاشقانه ماروباهم آشنا کرد

 

خسته از این همه غربت وی این شبای ولگرد

ایندفعه چرخۀ قسمت مارو با هم آشنا کرد

 

من که بی صدا و بی کس زیر آوار تباهی

لحظه هارو می شمردم توی بهت بی پناهی

 

تا یکی از پشت ابرا از دل سپیده سر زد

به شب سیاه و خسته م رنگ آبی سحر زد

 

یکی انگار زیر بارون واسه غربتم دعا کرد

اون که با نگاه گرمش منو از خودم رها کرد

 

حالا تو کویری کهنه این منم که خیس خیسم

لابه لای هر ترانه م دارم از تو می نویسم

 

تو که یک شب برهنه توی ظلمت چشاته

یه شکوفۀ تبسم روی گلبرگ لباته

 

تویی که ساده ترینی مث بارون پشت شیشه

تکیه گاه خستگیم شو نازنینم تا همیشه

 

یه شریک بی ریا باش برای این دل زخمی

این تویی که با نگاهت می تونی منو بفهمی

 

این منم با کوله باری پره احساس و رفاقت

عشقمو به پات می ریزم با یه عالمه صداقت

 

هنوزم عاشق ترینم با دلی همیشه ساده

پیشکش و ارزونی تو عشقی که خیلی زیاده


فرزاد خامه ای

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:48 توسط سینا | 

عزیزم نقطه ته خط

زندگي نقطه سر خط بي وفايي شده عادت

تو نوشته بودي ديدار سه تا نقطه به قيامت

زندگي نقطه سر خط تلگرافي شده نامت

قلبمو مچاله كردي لاي... نامت

عزيزم نقطه ته خط برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت

زندگي نقطه سر خط برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت

با سه حرف تلخ و دلگير مختصر مفيد و ساده

گفتي كه سايه عشقت از سرم خيلي زياده

زير درد و خط كشيدي ضربدر زدي رو اسمم

تا بدونم كه به عشقت تا كه جون دارم طلسمم

عزيزم نقطه ته خط برو با خيال راحت

به تو تقديم اين ترانه عوض جواب نامت

روي يك كاغذ بي خط حرف هاي خسته به نوبت

توي سرزمين نامت حرف "ت" كرده قيامت

ت" مثل تو مثل ترديد "ت" مثل آخر قيامت

مثل تنهايي شب مثل آخر خيانت

عزيزم نقطه ته خط

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:7 توسط سینا | 

فصل عاشقانه

در این تنهایی دلگیر و مبهم

 

من از تو مینویسم عاشقانه

 

دلم از تو شده لبریز احساس

 

تو این حال و هوای بی ترانه

 

 

 

نمی دونم کدوم حس غریبی

 

منو با دستای تو آشنا کرد

 

یکی انگار تو این بهت غریبی

 

دل دیونه من رو صدا کرد

 

 

 

صدام دل مرده ای بود سرد و ساکت

 

نفس های تو شد طنین آواز

 

تو تنهایی غزل گم بودم

 

بازم شد شعر من با عشقت آغاز

 

 

 

تو کوله باری از عشق و ترانه

 

من از خواب ترانه بی صداتر

 

رسیدی از ته دنیایی روشن

 

منو بردی به خود تا مرز باور

 

 

 

نمی دونم اکر با من نبودی

 

کدوم دست نوازش مرهمم بود

 

همیشه دستای تو محرمم بود

 

 

 

بذار با هم باشیم تا فصل آخر

 

منو تنها نذار با بی کسی ها

 

بمون با من تو این دنیای مسموم

 

دارم می میرم از دلواپسی ها

 

 
فرزاد خامه ای
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 توسط سینا | 

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
خدایا نامه ام رو بخون
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون
میسپارمش بهت میرم, تمام  تار و پودمو
یک وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو
خــــدا یک وقت کسی نیاد بدوزده قلب سادشو
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایه اش بهش بگه  دوسش داره
خیلی بده زمونمون, خـــــــــــــدایا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون
خـــــــدایا شاید این عشقی که من می گم تو نشناسیش
نزدیکترین کسم اونه
خیلی دوسش دارم  
راستی تا یادم نره بهت بگم :عزیزترین منم اون
خودم مهم نیستم اما اون, نزاری تنها بمونه  بمیرم واسه نگاهش ,گریه چقدر بهش میاد وقتی حرسش میگیره! میگه:ازم بدش  میاد اما وقتی آروم می شینه  می بینه من بغضم گرفته همین دیونه بازیاش از اول چشمم رو گرفت.....برو عزیزم برو برس به آرزوهات لعنت به این دست سرد سرنوشت که
 همیشه برام بد نوشت
 
 
نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....
   
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:58 توسط سینا | 

به همین سادگی

به همین سادگی تو رفتی و رد پای رفتنت رو ، رو دلم جا گذاشتی...به همین سادگی

 من تنها شدم...تنها تر از خاطره های با هم بودنمون که حالا غبار فاصله اونها رو پشت
 دستهاش قایم کرده...تو که رفتی دلم به جرم عاشقی محکوم به مرگ در حبس ابد شد و برای
چشای بیقرارم حکم انتظار صادر شد...اما جرم من فقط عاشقی بود همین...
عطر خیالت دیگه مجال بوییدن گلهای اطلسی رو نمیده....هر شب نسیم رویا چشام رو نوازش
 میکنه و ماه اشکهاش رو روی گونه ام میکاره....
حس خوب بودن تو از دروازه ی خاطره هام عبور میکنه و رد پای شکوفه های سیب رو
به جا میذاره...آه که چه قدر خسته ام...خسته ام از تکرارهمیشگی فردا....خسته ام از تکرار
واژه هام که همه رنگ تو رو دارند....می خوام اشکا ی بی پناهم رو تو دستام بگیرم و شمعی
 به خاموشی تموم نا گفته ها روشن کنم...می خوام تو این افسانه ی شب زده که واسم
رنگ حضور نداره تو کوچه ی بهار تابلوی بن بست بزنم...
تو این خلوت گم گشته ی سرد یه نفس مونده به صبح...تا پایان من...فقط یه نفس...
 
www.hamtaraneh.com
خط آخر :
چند تا چشمه خشک بشه چند تا پری جادو کنه
پلک من برفهای چند زمستون رو پارو کنه
چند نفر تو خواب من آسه بیان خسته برن
تا غروب خاطره عشق تو رو جارو کنه
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:36 توسط سینا | 

*** ***