|
تنها ترین تنها
|
|
شعر خانه دوست شعر خانه دوست سروده « فريدون مشيري » (پاسخ شعر نشاني اثر سهراب سپهري)
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند ارام گل بگو گل بشنو هرکسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست شرط ان داشتن يک دل بيرنگ و رياست بر درش برگ گلي ميکوبم روي ان با قلم سبز بهار مينويسم اي يار خانهي ما اينجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟
********************************************
این هم شعر نشاني از « سهراب سپهري »
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار اسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: نرسيده به درخت، كوچه باغي ست كه از خواب خدا سبزتر است و در ان عشق به اندازهي پرهاي صداقت ابي است ميروي تا ته ان كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميارد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميمت سيال فضا، خش خشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانهي نور و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست؟
![]()
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 17:31 توسط سینا |
محبت زن و شوهر زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. ![]() روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است. ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت. هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد.
![]() صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود. زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:54 توسط سینا |
دوستت می داشتم مهربانم .... سلام...
ديروز به دنبال تو به همه جا سر زدم ...
هم از نسيم سراغت را گرفتم ،
هم از گل سرخي كه كنار چشمه عشق روييده بود .
حتي از پرنده هايي كه در شعرهايم بال مي زدند
نشاني ات را پرسيدم ...
اما پيدايت نكردم اين را ولي خوب مي دانم ،
كه اگر چشمانم را ببندم و با دهان بسته صدايت كنم ،
فورا جوابم را خواهي داد.
راستي كه عجب صفايي دارد اين بي قراريها و اين
دلتنگي ها !...
مانده ام كه اين فاصله ها اگر نبود ،
آيا باز هم اينقدر مشتاق شنيدن صدايت از درخت و صندلي
و ستاره بودم؟
هميشه فاصله ها باعث ميشوند تا بيشتر قدر همديگر را
بدانيم،
و بيشتر به دنبال هم بگرديم .
مثل همين امروز كه همه جا را به دنبالت گشتم ...
حتي همه خوابهايم را يكي يكي جستجو كردم ...!
همه جا رد پايت بود ...
حتي موج صدايت به نرمي از تپه هاي خيالم بالا ميرفت .
اما خودت نبودي ...
عزيزترينم ...
حالا با همين واژه هاي لال در كنار نام قشنگت
نشسته ام .
مرهمي نمي خواهم ...
تنها اگر حوصله داري زخمهاي دلم را بشمار!...
هزار و يك ... هزار و دو ... هزار و سه ...
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:8 توسط سینا |
بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.
بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند. نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟
دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟ خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد. خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد. خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای. اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم. ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ... |
صفحه نخست پست الکترونیک yahoo ID o30na آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 از ناله های مرگ تا نغمه های زندگی :. |